تبليغاتX
ღ.: انديشه هاي زندگي :.ღ

ღ.: انديشه هاي زندگي :.ღ

من و تو مثل دو خط موازی هستیم که اگه به هم نرسیم همیشه در کنار هم هستیم

ღ بغلم كن

دوست دارم

اندازه ی ستاره های آسمون

بیا همین جا

پیشم بشین و كنارم بمون

دست بنداز دور گردنم

حرفامو از چشمام بخون

بغلم كن بغلم كن بغلم كن

تو تنها عشق منی تو

تو یكی یه دونه ی من

بیا بذار پر عطر تو بشه خونه ی من

با تو آروم می گیره این دل پر بهونه ی من

بغلم كن بغلم كن بغلم كن

+++++++++++++++

بیا بامن

می خوام رسوا بشم تو این زمونه

می خوام عشق منو دنیا بدونه

می خوام واسه همیشه با تو باشم

می خوام دیوونه باشم من دیوونه

+++++++++++++++

بیا بامن

می خوام رسوا بشم تو این زمونه

می خوام عشق منو دنیا بدونه

می خوام واسه همیشه با تو باشم

می خوام دیوونه باشم من دیوونه

+++++++++++++++

با من باش

عشقت تو دل منه

دلم واسه تو

پرپر می زنه

با من باش و

بذار با تو باشم

دلم می خواد

تو دل تو جاشم

آرزوم اینه وقتی می خوابم

فقط تو رو ببینم تو خوابم

می خوام هر وقت از خواب بیدار می  شم

تو رو ببینم نشستی پیشم

++++++++++++++

دوست دارم

اندازه ی ستاره های آسمون

بیا همین جا

پیشم بشین و كنارم بمون

دست بنداز دور گردنم

حرفامو از چشمام بخون

بغلم كن بغلم كن بغلم كن

تو تنها عشق منی تو

تو یكی یه دونه ی من

بیا بذار پر عطر تو بشه خونه ی من

با تو آروم می گیره این دل پر بهونه ی من

بغلم كن بغلم كن بغلم كن

+++++++++++++++

بیا بامن

می خوام رسوا بشم تو این زمونه

می خوام عشق منو دنیا بدونه

می خوام واسه همیشه با تو باشم

می خوام دیوونه باشم من دیوونه

+++++++++++++++

بیا بامن

می خوام رسوا بشم تو این زمونه

می خوام عشق منو دنیا بدونه

می خوام واسه همیشه با تو باشم

می خوام دیوونه باشم من دیوونه

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1389ساعت   توسط دختری در مــه  | 

ღ زندگي...

اومدم تا برا خودم بنویسم...

اینجا می نویسم تا خودم را مرتب خوانده باشم

تا رازي كه درونمه رو فریاد بزنم

وقتی دلم حسابی می گیره دیگه نوشتن هم سیرابم نمی کنه...

می خوام هرچي كه تو قلبمه صادقانه بگم...

حالم بد نیست غم کم می خورم...کم که نه...کم کم می خورم !

حالا دیگه تو رو بیشتر تو سکوتم سهیم می بینم نه دلواپسی هام...

تو از هیجان درونی من بی خبری و من برات می نویسم و حتي تو خبر نداري يه همچين جايي برات مي نويسم...

این روزا تموم زندگیم رو دلتنگی پر کرده...

کجاست شونه ات كه از روزهای دلتنگی بهش پناه ببرم؟

وای چه سالهایی گذشت... چه راه هایی که نرفتم...چه حرفهایی که نگفتم...

راستش رو بخوای این روزا کمی دلم برای غریبی خودم می سوزه...

من می ترسم به ممکن ها فکر کنم...

لعنت به تردید...لعنت به تردید که هرگز از استواری اش كم نميشه و منو آزاد نمی ذاره

زمان داره مي گذره بدون لحظه ای توقف و من همچنان ساکن...ساکن مطلق !

بدون جنبش...بدون ما...بدون من...

دلم یه کم حرکت می خواد...

انگار منتظر یه هلم !

من می دونم اون روز خواهد اومد...

روزی که دیگه هیچ خاطره ای تنها نباشه

روزی که هر کس ستاره ای توي آسمان داره به عظمت خورشید و روشنایی دل

روزی که ثانیه ها به لکنت بیافتند

من سالهای سال از تمامی آمده ها فاصله گرفتم فقط برای تو...

این روزها خیلی خودم را دست خدا سپردم...بد هم ندیدم...

صبر کردم تا اتفاقاتی که بدست من نیست کامل بشن...بعد تصمیم بگیرم...

زندگی...

زندگی می گذره...

این رو هزار بار به هزاران بیان گفته ان

اما هرگز باور نکردم...

باید با زندگی رفت...

جاری شد...

چه ملال آوره ریختن عمر تو لحظه های بلاتکلیفی...

ا  ن  ت  ظ  ا  ر

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه ی کوتاهیه اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه ی کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد !

تنهایی... چشم به راه بودن... غم... غصه... نا امیدی... شکنجه ی روحی... دلتنگی... صبوری.... اشک بیصدا... دلواپسی و...!

اين روزا حس مي كنم معنی حرفام واسه همه نامفهوم شده...

شايد بايد نگاهمو عوض كنم...

محسنم....

لمس کن کلماتی رو که برات می نویسم تا بخونی و بفهمی که چقدر جات خالیه

تا بدونی نبودنت آزارم می ده...

لمس کن نوشته هایی رو که لمس نشدي هستن...

لمس کن گونه هام رو که خیس اشکن...لمس کن لحظه هام رو...

تویی که نمی دونی من چطور عاشقت هستم...لمس کن این با تو نبودنها رو...

من حتي لحظه اي از يادت غافل نمي شم...

حتی اگه خبری نگیرم...حتی اگر خبری نگیری...

از این پس می خوام برای ثانیه های زندگیم نقشه بکشم و برای از دست دادن ثانیه ها در گذشته غصه نخورم.می خوام قدر هر چي رو که دارم بدونم و برای بدست آوردن هرچي که دوست دارم تلاش کنم.می خوام بجای فکر کردن از این به بعد تفکر کنم و بجای دیدن از نو نگاه کنم.

به من شک نکن...

من در راه رسیدن به تو از هیچ مانعی نمی ترسم...

اما می ترسم انقدر دیر شه که حسرت و آرزوی بودن کنارت و لمس دستهات را به خاک ببرم

محسنم منو گرچه کم اما همیشه دوست داشته باش.

پ.ن : خیلی دلم می خواد یه روز خیلی زود توي همین روزا من و عشقم دوتایی به این نوشته ها...روزامون و کارامون کلی بخندیم

دوست دارم محسنم

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1389ساعت   توسط دختری در مــه  | 

ღ میگن که...

میگن بعضی وقتا باید کم باشی تا کم بودنت احساس بشه نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت بشه!

من کم می شم...

اما یه قول بهم بده که کم بودنمو احساس کنی!

همین!

این نوشته ی بالا رو تو یکی از وبلاگا خوندم...

یه جورایی به دلم نشست

اما من هیچ وقت همچین کاری نمی کنم! هرگز کم کاری نمی کنم

من میخوام همیشه کنارت باشم درست مثل تو که همیشه کنارمی...

دوست دارم محسنم

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1389ساعت   توسط دختری در مــه  | 

ღ تصمیم جدید...

در جستجوی جمله و بهانه ای هستم برای نوشتن همه ی چیزایی که داره برام میگذره...

اما جمله ای که احساسات منو به حرکت در بیاره و بتونم منظورمو برسونم پیدا نمی کنم!

کاش می شد به سادگی یه سلام تمام این لحظات نبودنتو از یاد ببرم و اینهمه دلتنگی رو از دلم پاک کنم...

کاش می تونستم با یه سلام ساده در آغاز این نوشته ها خط بکشم به هر چه فاصله است از دستای من تا لمس نبودنت... 

چند وقتی هستش که چیزی نگفتم و ننوشتم!

یه حالی داشتم تو این مدت... احساس می کردم تو رو گم کردم!

این روزها کم پیدا شدی و شاید ناپیدا

این روزها اونقدر نیستی که گاهی فکر می کنم منو تنها گذاشتی

این روزها بدجور تنهام گذاشتی

این روزها اونقدر نیستی که یادم رفته حرفهام رو می شنوی

این روزها اونقدر نیستی که فقط روزها را می گذرونم

از این بی طاقتی های دل خستم چیزی میدونی؟؟؟

خب دل هستش دیگه... گاهی دلتنگی می کنه

تو سعی کن نادیده بگیری...

میفهمم کار زیادی داری همه اش هم به خاطر منه

اما من راضی نیستم به خاطرم انقدر اذیت شی

من حاضرم رو کاغذ روزنامه بخوابم و هیچی نداشته باشم اما کنار تو باشم...

تا همیشه کنارم بمون...

وبلاگ قبلیمو پاک کردم

نمی خوام دیگه اون نوشته هامو بخونمشون

چه خوب چه بد پاک کردمشون...

میخوام از این به بعد تا همیشه از با تو بودن بنویسم...

چون دیگه اطمینان دارم به با هم بودنمون...

من بی تو نمی تونم ، تو هم خودت چند بار بهم گفتی که بی من نمی تونی...

بعد عروسیمون این وبلاگ رو تقدیم می کنم به تو عشقم

دوست دارم محسنم

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1389ساعت   توسط دختری در مــه  |